سلام برهمه ی کسانی که زندگی را با همه سختیهایش پذیرفته اند وسلام برهمه انهایی که انها را دراین سختیها یار ی نموده اند خدا یارشان باد                        سلام بر اسمان ابی سرزمینم

ای ستارگان شب ای ماه قصه گو که همگی نظاره گر شبهای تنهائیم بوده اید.ای باران اشکهایم که چگونه بر تن تشنه ام فرود می ایید و وجودم را سیراب می کنید. ای ناله های خفته در گلویم وای غمهای پیاپی بر جان نشسته ام  که نمی دانم چگونه سنگینی بارتان را بر دوش خسته ونحیف خود کشم ای زخمهای التیام نیافته در درون خسته ام که در مقابل شما شرمنده و خجل مانده ام که تا کنون نتوانسته ام مرحمی بیابم که شاید ذره ای بتوانم دردتان را تسکین دهم . و ای قلبی که جز شکستنت هدیه ای برای تولد دوباره ات نداشته ام.ای اسمان تو شاهد بودی که چه شبهایی با تو و در کنار تو سر کرده ام وتو را با درد ها و الامم همراه ساخته ام وهر دو با هم تا سپیده دمان اشک ریختیم.ای زمین به یاد داری که چگونه با شرمساری قدمهای خسته و تاولزده از این راه دراز را بر تو گزارده ام و تو با تمام توانت چگونه توانستی سنگینی وجودم را تحمل کنی.و ای چشمهایم که انچه را که نباید می دیدم دیدنش را بر شما تحمیل کردم وهر زمان وهر لحظه شما را سیاهپوش و عزادار و  پراز غم و اشک میکردم حتی انقدر مهربان بودید که نمی پرسیدید چرا و ای دستهای مهربانم که هر وقت دلم می خواست طوفان کند بر شما فرود می امد و شماخطر ویرانگر وخانمان برانداز طوفان را از وجودم همانندفرشته ای نجاتبخش با جاری کردن باران کلمات به روی کاغذ از من دور و برای دقایقی هر چند گذرا ارامش را به من هدیه میدادید.و ای زبان خسته تر از تن خسته ام که دیگر شما را یارای مقاومت نیست دیگر نمی توانید انچه را برایتان گفتم باز گویید راه درازی در پیش داشته ایم میدانم وخوب میدانم از من خسته شده ای هر روز باید اوازی تازه سردهی وهر روز باید کلامی تازه بر خود جاری سازی وتعجب از اینکه چه جور و کدامین را باور کنیم گریه هایت یا شادیهایت اگر از من بپرسید میگویم هر دو البته هر چند خنده های مرا کمتر بر خود دیده اید.و در اخر ای جسم نحیفم که با تمام توان توانستی بار سنگینتر از کوه مرا با خود حمل کنی ودم نیاوری بر شما ظلم روا داشته ام خسته تان کردم ازارتان دادم می دانم  شادیهایتان را گرفتم وغم را جایگزین لحظه های لذت بخشتان کردم.میدان که ضربات طاقت فرسایی را متحمل شده اید وهیچگاه مرا نخواهید بخشید.و خوب میدانم با تمام وجود زخمهایی که بر شما وارد شد چون نوشدارو بر جان خریدید و دم بر نیاوردید.

ای تن خسته ی من تا که مرا جانی هست    شرمگین و خجلم با تو مرا کاری است

کارم این بود که چون شمع تورا اب کنم           نسرودم سخنی تا که تو را شاد کنم

کار تو سوختن و ساختن و خاموشی           روشنی بخش ره و دردکشی و مدهوشی