گاه گاهی دل هوای روی یاران می کند

اشک چشمان سیاهم یاد باران می کند

او چو دریا و منم رودی که ره می جویدش

سوی دریا می روم هر چند طغیان می کند

دست در دامان او دارم مبادا گم شوم

غیبتش در خواب هم ما را پریشان می کند