بگذار زندگی را در چشمان تو جستجو کنم ودر لحظات با توبودن بگذار در گرمی نگاهت خون منجمد شده ام را دوباره حرارتی بخشم  بگذار در تو باشم با تو باشم وتو قلب مرا کامل کنی بگذار تو را در مهراب  عشق بنشانم تا از گناه عشق رهایی یابم ولحظات با تو بودن را در زمان بی تو بودن به یاد اورم ای عزیزترین عزیزانم  و ای عزیزترین کسانم زندگی بی تو مانند  مشتی خاکستر است در دست غارتگری چون باد دوستی و زندگی بی تو حرارتی ندارد و تاریک است  ونیز تو تنها فروغ شبهای تار من هستی پس بتاب  میخواهم ارمغانی از لاله ی وحشی با سبدی طلایی که از شاخه ی ارغوانی ساخته شده است برایت بیا ورم  وتو را در میان یاسهای سپید بنشانم وگلبرگهای سرخ راذر میان زلفهای سیاهت لب ریز نمایم ودهانت را  از یاقوتهای سرخ پر سازم پرندگان را در بالای سرت قرار دهم تا برایت نغمه سرایی کنند وخود به انتظار بنشینم وبه شادیت بنگرم