بین قلب ما وشادی پرده غم حائل است

 فکر شادی بهر ما باطل تر از هرباطل است

 باز بغض دیگری از غم گلویم را فشرد

 شرم بادت غم کجا تیغت سزای این دل است

 شد شکسته کشتی شادی ز موج اشک و غم

 بهر سکان داری کشتی ما غم قابل است

ساحل  دریای هر دل ساحلی شاد است و لیک

 بهر دریای دل ما ساحل غم ساحل است

 می زحق نتوان دل ارام را چشانیدن چرا 

 چون شه  سوئ تفاهم میگسار محفل است

انچنان زخم زبان از ما این بار دل شکست

 کز صدای ان خجل رعد است تندر سائل است

 حرف ما و دشنه در دستان این شهر غریب

  شعری از یک شاعر است و ذکر ان حرف دل است

(دل  چو رنجد از کسی خر سند کر دن مشکل است

 شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است

 کوه ناهموار را هموار کردن مشکل است

حرف نا هموار را هموار کردن مشکل است)