ایدریغا که همچو باد گذشت

لحظه هایی که همچو جانم بود

راستی را تو بوده ای با من

یا خیال خوشت از انم بود

کاش شامی دگر چنین اید

عطری از عود و مهر بر خیزد

ساقی چشم تو دگر باره

ساغری از خم وفا  ریزد

در خمار چنین شبی دیریست

 مانده ام در خیال ودور از خواب

گرچه دانم که تشنه می میرد

انکه دل بسته بر امید سراب

رفتم اما دل من مانده بر دوست هنوز

می برم جسم و جان در گرو دوست هنوز

همچو گل یکنفسم جا به سر سینه گرفت

سینه ی غمزده زان خاطره خوشبوست هنوز