ای گل خندان من بر تو سلام

نو گل شادان من بر توپیام

وفت پاییز است من افسرده ام

باغبان من همی دل مرده است

نیست دستی تا زداید از غمم

تا که روبد رنگ زرد از چهره ام

ابش ارد بر لبان تشنه ام

تاکه سیرابم کند از کشته ام

تا که باز اید گل رخسار من

ان توان رفته از دامان من

باغبان من دلی چون سنگ داشت

او دو دستانی بسان پنگ داشت

چنگ و پنگش جسم من مجروح کرد

 جسم و جانم او همی بیروح کرد

 بر سر و رویم چو باریدن گرفت

دست مهرش را به تا بیدن گرفت

با زبانش زخم چاکیدن گرفت

 او زبانش همچو عقرب نیش داشت

او به ما میزد دریغش بیش دار

لطف او بسیار مهرش بیشمار

لطف اوبود ان زبان یاوه اش

که سخنها میزد او بی پایه اش