باز دلم بهانه گرفت

شب شد و راه خانه گرفت

درسیاهی وتاریکی شب گم شد

 بازراه به بیراهه گرفت

 چادر سیاه شب

 حایلی بود که درمیانش بود

 ماه وستاره در اسمان شب

نظاره گر رفتار اشنایش بود

رفت تا که پرسد از ستاره ی کوچک

 نشان برگشت به خانه و خویشش

ستاره خنده ای زد وگفت به او

 که خوش امدی به کلبه ی ما

 راه خانه ات دور است

  شب دراز ودیجور است

گرگ و دیو شب به کمین

 تا که چون تو رابه تور گیرند

 ر اه خانه شان به پیش گیرند

 تو را بخورند و نایی تازه بر گیرند

 تا توان یابند و روز راه دو باره سر گیرند

راه و رسم این پلیدان است

 چون جغد در شب کمین و شکار برگیرند

ره اورد جغدها ویرانیست

 پس از ان اشکها همچو بارانیست

 پس بیا حرف من بشنو ای رفیق

 تو بمان به کلبه ی ما تا سحر شود

 سپیده بر دمد و روز دگر شود

 چشم بگشا تا که راه یابی

 به ره خانه ای که زندگی یابی

 رسم زندگی نه بسان بهیان

 بلکه همچون ازاد مرد این دوران

 زندگی نه فقط بزای خود خواستن

 در بیش جان دیگران باختن

نه به رنگ و ریا و تزویر و درو غ

بلکه با صداقت و راستی پاکی

 جان فدا کنی درره خدا مردم و دینت

دست گیرشان تا ارتقا یابند

 در ره ازادگی و ایین نت 

 کم گنه  کنند و خویش پادساه یابند

سنبلی همچو در  تو را در میان یابند

ره زندگی ازادمرد این است

 خود فدا شدن حیات بخشی ست

چونکه  زندگی هدف و ایین است

 هرچند عمر کوته و بسان یک روز است 

 یک روز خوب زیستن به از هزار روز است