امدم خسته و غمناک به باغ

امدم تا بگشایم گرهی از دل غم

تا به گل سرخ بگویم غم دل

امدم تا که ببارم به رخ گل شبنم

ساعتی با غم دیرینه بنالم درباغ

بعد از ان با دلی از ناله تهی

گیرم از یاسمن تشنه سراغ

بکشم دست نوازش به سر مریم ناز


با گل قاصدک و یاس کنم راز و نیاز

ناگهان چشم من افتاد به روی گل سرخ

شرمگین خواستم اهسته خزم گوشه ی باغ

شرمم از دیده ی خونبا ر گل سرخ امد

که نگیرم دمی از عاشق غمدیده سراغ

نرم اهسته سراغش رفتم

گرم و اهسته سلامی گفتم

سرم ارام به پایین لغزید

گل فرو ریخت ز چشمش شبنم

بعد از بلبل خود خواست نشان

دل من در قفس سینه به سختی لرزید

گفتم این لحظه سکوتم خوش نیست

با گل سرخ نگفتم سخنی از بلبل

تا تبش سرد کنم

بزدم مرحمی از حرف به زخم دل گل

بلبلت خانه گرفته ست به باغ گیلاس

بلبل امروز به فکر روزی است

عشق او عشق معاش است نه عشق رخ  گل

سخن از عشق و وفا هیچ مپرس

رفته امروز تب عشق ز یاد بلبل

گل به تلخی خندیدوبه ارامی گفت

 بعد از این پیشه ی دیگر گیرم

ساقه ی ترد و نحیفش به تکانی لرزید

به تکان خواست بریزد ز تنش گرد وفا

لب به گفتن وا کرد

دل سپارم به دکانی خاموش

محض بخشیدن رنگی به تن سرد دکان

یا به هر جا که مرا جا باشد

سرد و خاموش بمانم انجا

دور از باغ وفا

 که مرا نیست بجز این درمان

اری اری سخن عشق همین است امروز

سخن مهر و وفا نیست همه رنگ و ریاست

درد دیرینه ام  از یاد برفت

راست می گفت ان یار

باغ میکده ای جای دل عاشق ماست

بهر رفتن به تن خویش تکانی دادم

ناگهان حرف خوش خواحه مرا یاد امد

بی نیازی سکه بر گل میزد و برگل نزد

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز حال همه غافل باشی

اشک ارام به رویم لغزید

گوییانرم به گوشم مخواند

 تو مبادا که از این گل باشی